خرید بک لینک

کوچک که بودم، برایم قصه هایش را می گفت. سوادم که به خواندن رسید، ده تا کتاب برایم خرید که از او می گفتند، از تولد تا سال یازدهم هجری. بعدتر، قرآن که می خواند، صدایم می زد و می گفت:« گوش کن، از او گفته "و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین"». دیشب، سرم به کار بود که پیامش رسید:« سلام بابا. میلاد فرخنده مسعود نبی اکرم، راهبر راه هدایت که هر که او را پیروی کرد خرسند شد و نجات یافت، مبارک :) »

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 15:08

_You left me _Sire_two Legacies A Legacy of Love A Heavenly Father would suffice _Had He the offer of _You left me Boundaries of Pain _Capacious as the Sea _Between Eteity and Time _Your Consciousness_and Me Emily Dickinson_ p.s. Astor Piazzolla_ Oblivion

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 15:08

این احتمالا، جمله ای از یک رمان عاشقانه ی کشکی ـه؛ یا دیالوگ فیلمی که ندیدم ولی از بس این طرف و اون طرف تکرار شده گندش در اومده. از کجا رفته تو کله ی من نمی دونم، ولی امشب که همه خواب بودن و "بی خوابی در سیاتل" رو نگاه می کردم، مثل "وقوع بی موقع"و " نا به هنگام" و "توقف بی جا"، پیچید جلوم و زل نگاه کرد تو جفت چشمام و کلمه هاش تو سرم صدا کرد :« وقتی خاطره می سازی، یعنی خودتُ در معرض آسیب گذاشتی.»

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 15:08

پیش نوشته: برای آبی، که به خاطره هایم گوش می کند. "بهترین لحظهها، لحظههایی که در حلقهی کوچک ما، قصه از هرکه و هرکجای زمین و زمان بود، قصهی عاشقان بود. راستی، روزهای سهشنبه، پایتخت جهان بود." خیلی دلم میخواهد بدانم، چه قول و قراری داشته با سهشنبهها قیصر، که اینگونه با مهر و آه، از خاطرههایش سروده. سهشنبه برای من هم خاطره دارد. از روزهایی که در کلاس و درس و مدرسه گذشت. مدرسه نه، که خانهی ما بود. سال سوم، هر هفته، بیست دقیقهی آخر زنگ کامپیوتر را که همیشه روی هوا بود، میرفتم نمازخانهی آبی مدرسه. آبی، چون پردههای نازک آبی رنگ داشت که از نسیم بهار، موج میافتاد بهِشان و نور آفتاب پر زور سر ظهر، از پشتش میتابید و رنگ میگرفت، آبی میشد، سایهی آبی میانداخت سرتاسر اتاق. یک حال معنوی میداد به تسبیحاتت. همیشه وقتی میرسیدم که کفشهای بزرگ آقای شعبانی، جفت شدهبود جلوی در و دستهای بزرگش، چفت هم قنوت بسته بود. یا اینکه، وقتی میرسید که حمد و توحید رکعت دوم را خواندهبودم و دستهایم را چفت هم میگذاشتم. "یاالله"ـش میپیچید به "ربنا"ی من. خدا حواسش را بیشتر جمع ما میکرد. حمد و سجودم را لفت میدادم تا نمازش تمام شود و قد بلندش رو به مشهد تعظیم کند و سلامی بدهد و برود؛ بعد سر میگذاشتم روی زمین، کنار مهر و چادرم را میانداخ

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 15:08


برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 2:19

صفحه بندی