کوچک که بودم، برایم قصه هایش را می گفت. سوادم که به خواندن رسید، ده تا کتاب برایم خرید که از او می گفتند، از تولد تا سال یازدهم هجری. بعدتر، قرآن که می خواند، صدایم می زد و می گفت:« گوش کن، از او گفته "و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین"». دیشب، سرم به کار بود که پیامش رسید:« سلام بابا. میلاد فرخنده مسعود نبی اکرم، راهبر راه هدایت که هر که او را پیروی کرد خرسند شد و نجات یافت، مبارک :) »
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
این احتمالا، جمله ای از یک رمان عاشقانه ی کشکی ـه؛ یا دیالوگ فیلمی که ندیدم ولی از بس این طرف و اون طرف تکرار شده گندش در اومده. از کجا رفته تو کله ی من نمی دونم، ولی امشب که همه خواب بودن و "بی خوابی در سیاتل" رو نگاه می کردم، مثل "وقوع بی موقع"و " نا به هنگام" و "توقف بی جا"، پیچید جلوم و زل نگاه کرد تو جفت چشمام و کلمه هاش تو سرم صدا کرد :« وقتی خاطره می سازی، یعنی خودتُ در معرض آسیب گذاشتی.»
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی